دغدغه های زنانه




جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ @ ۱:٠٢ ‎ب.ظ 

ای کاش خدا می گذاشت مردها هم لذت زاییدن را درک کنند

 آنوقت برای رقابت با زنان دنیا را به آتش نمی کشیدند !!!


جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦ @ ٩:٢۸ ‎ب.ظ 

Image hosting by TinyPic

سرخ مثل وسوسه

سرخ مثل عشق

سرخ مثل خون

...

سرخی ما دو تا خوشرنگه

رقص بی اجازه قشنگه


یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ @ ٦:۳٧ ‎ب.ظ 

dad

Did I disappoint you or let you down
Should I be feeling guilty or let the judges frown
'Cause I saw the end before we'd begun
Yes I saw you were blinded and I knew I had won
So I took what's mine by eternal right
Took your soul out into the night
It may be over but it won't stop there
I am here for you if you'd only care 


چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥ @ ۳:٠٧ ‎ب.ظ 

me

بعضي ها نه تنها وقت تو را ، نه تنها خلوت تو را ، نه تنها رازهای تو را، بلکه واژه ها، اصطلاحات و

علاقه مندی های مخصوص تو را مي دزدند.

 درست در فاصله تو و بيرون دادن اين نفس ، قبل از اينکه بگويي « هاه» ازشان متنفر مي شوي

و اینچنین میشود که دوست داری روی تمام زندگی عزیزت با آدمهای عزیزترش بالا بیاوری!

در عوض در جایی دیگر ، در نقطه ای دورتر ، در خلوتی تاریک ، کسی دلت را میدزدد و عاشق

می شوی!!!


پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ @ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ 

shadow

آن زن نجيب بود.

اما مساحت تريبون تزويز نگذاشت

خرس واره ها، خنکاي نجابتش را بفهمند

به کدامين کوه يخ غبطه ميخورند!

در روزگاري سرشار از ماده سگاني که

فاحشه به دنيا مي آيند

و باکره ميميرند

هيچ کس از خودش نپرسيد

که زاغان کبود از کمپين آلزايمر چه ميدانند

و من هنوز در گوشم

کرور صداي پولکهاي دامنت، بانو...

دنبال چيزي ميگردم انگار، و نمي يابم


یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ @ ٢:۱٢ ‎ق.ظ 



وقتی حرف از فحشا و روسپیگری میشه ، همه نا خود آگاه قیافه زنانی که با لباس و آرایشی ناشایست در کنار خیابانها منتظر ایستاده اند را تجسم میکنیم.
این همه زن خیابانی در تهران و یا سایر شهرستانها...
بیشتر اونها مبتلا به ایدزو اکثرا معتاد
ولی هیچ وقت کسی اسمی از مردان خیابانی نشنیده
مردان ، مردان خیابانی که سوار بر ماشیناشون ، در گوشه و کنار شهر با چشمان حریص و در جستجوی طعمه ...
چرا؟
مردانی که ظاهرا پدرانی مهربان و شوهرانی مسئول و یا یکی یکدونه های پدر و مادراشون هستند!

کسی هست یه آمار به من بده از مردان خیابانی ؟؟؟؟



دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ @ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ 

روزهایم مذکرند

و من

در حبسم

در زندان بی میله

 این روزها

با من کاری ندارند

وقتی عقربه ها

هم جنس بازند

ساعت

ناله ای ندارد

زن با زن

مرد با مرد

از دید ماشین های قرمز

جرمی نیست

اما من

با روزهای مذکرم

در

حبسم

   


جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥ @ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظنامه به کودکی که هرگز زاده نشد

مادرم میگه : دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه !

و من اصلا حرفشو قبول ندارم !

وقتی خیلی دلش می گیره میگه : آخ ! کاش مرد به دنیا اومده بودم !

می دونم دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زورگویی و استبداد تو

 وجودش ریشه هایی قدیمی داره !

تو قصه هایی که مردا برای توجیه کردن خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست ،

یه مرده به اسم آدم !

 بعدها سروکله ی حوا پیدا می شه تا آدم رو از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست

 کنه !

تو نقاشیای درو دیوار کلیساها ، خدا ، یه پیرمرد ریش سفیده نه یه پیرزن مو سفید !

.
.
.

زن بودن خیلی قشنگه !

 چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد !

 یه جنگ که پایون نداره !

 اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری !

اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه

می شه مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد !

خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد ،

اون روز یه قدرت با شکوه متولد شد که بهش نا فرماني ميگن !




نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه ی یغما گلرویی



پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥ @ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ 

لاغر می شوم

باز هم لاغر می شوم

بدون آنکه مرضی داشته باشم

چشمانم گود می شوند

و کمکم نمی کند هيچ

و باز لاغر تر می شوم

این بغض خفه شده مرا لال خواهد کرد

می دانم

نه تو هنوز پيش من هستی

نه ديگر غمت پيشم

تنها هيچ مانده این کنار

و من هيچ می خورم در این بی غمی

و باز لاغر تر می شوم

آنقدر که تصويرم از برابر آينه محو می شود

و تنها بخاری از يک آه بر جا می ماند

آنقدر لاغر خواهم شد که که این حلقه ی طلا هم از انگشتانم بيفتد

چه می شود؟

انقدر لاغر که حتی این لباس های زنانگی هم از تنم بیافتد

حالا من عريان و تنها

ببين

باز من ماندم و آن بغض خفه شده

آن آه هم بخار شد و مرد

من اکنون ... بدون اه ... اینجا نشسته ام

و روز به روز لاغر تر ميشوم

بدون انکه مرضی داشته باشم!

 


یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥ @ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ 

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم.